هفدهمین عکس سه در چهار

1. به لطف همون دختر جان عشق یا بهتر بگم خانوم جان عشق و جیگری که همه فکر میکنید یک پارچه آقاست فهمیدم از کی انقد بد شدم. خدا حفظش کنه یک خانواده را از نگرانی در آورد. 
2. به رفیق جان میگم بد شدم از فلانی متنفرم نباید ازش متنفر باشم من حتی از بیساری متنفر نیستم با اینکه خیلی بد کرده خیلی زیادتر از این شخص فلانی برای همین از خودم بدم میاد از خودم بیشتر از فلانی متنفرم که اینجوری ازش نفرت دارم دعوام کرد که نخیرم خود فلانی باعث و بانی این موضوع بوده پس تو نباید خودت سرزنش کنی تو کاری جز سرزنش کردن و متهم کردن خودت بلدی؟ خلاصه که دهانم دوخت با قاطی کردنش. هم لذت بخش و آرامش بخش میتونه باشه این حرف ها هم ترسناک و این حرف ها بیشتر برای من بیشتر ترسناک جلوه میکنن. میترسم از روزی که عقلش بیاد سر جاش حرف هاش پس بگیره!...
3. دیروز ریاضی و فیزیک تموم شد اصلا وصف شدنی نیست حسم انقدر خوشحال شدم که انگار تو جهنم بودم بهم عفو خورده رفتم بهشت اونم دقیقا در کنار اولیا و انبیا در این حد شاد شدم حتی شاید بیشتر از این شاد و خندان شدم از اتمام این کلاس ها البته اساتیدش دوست داشتنین ولی درسش ابدا... 
امروز آخرین جلسه ی شیمی بود. دست و جیغ و هورااا!!! دیدین اینایی که روز آخر زندگی شون میرسه ناخودآگاه خوب میشن؟ انگار روز آخر زندگی عباسی بود ! نکبت انقد باحال شده بود انقد سرکلاسش خوش گذشت و خندیدیم که خدا میدونه یعنی جا داشت از جام بلند شم بهش بگم تو که میتونی انقد جذاب باشی مریضی تو طول ترم اینجوری نیستی؟ میمون ! ولی از حق نگذریم امروز انقد خوب بود انقد خوب بود و ترم بالایی هام که تعریف میکنن ازش میخوام ترم دیگه ام باهاش درس بگیرم!!!
درس گیاهی مون هم جلسه ی آخرش بود دلم برای اتفاقات کلاسش تنگ میشه حتما حیف شد انقد زود گذشت اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه خیلی خوش میگذره سر کلاس های گیاهی یا بهتر بگم خیلی خوش میگذشت 
سه شنبه هم آخرین جلسه ی فارسی استاد جان خوش صداست حیف که تموم میشن این دو تا درس حالا باز با مهدیس جان کلاس دارم در آینده ی نه چندان دور ولی با گیتی جانم دیگه کلاسی ندارم...
کلاس جانوری هم شاید تموم شه که اگه تموم شه غصه نداره چون با این استاد تا روزی که لیسانس بگیرم هر ترم درس دارم یعنی میتونم بگیرم و میگیرم حتما خصوصا که طی تحقیقات به عمل اومده علاوه بر اینکه خوش اخلاق ترین استاد این درس و سایر دروسی که تدریس میکنه هستش تو دانشگاه ما بهترین و باسوادترین شون هم هست تازه هم اسم منم هست
4. از جلوی بیمارستان مصطفی خمینی رد شدیم گریه اش گرفت مونده بودم آخه چرا؟ گریه برای چی؟ که یادم افتاد ای درد ای مرض ای لعنت به هر چی از دست دادن مادر و پدر و هر عزیز دیگه ای خلاصه ی کلام اون بیمارستان کوفتی جایی بود که مادرش فوت شده بهش میگم میدونم این خوشی جای اون غم بزرگ نمیگیره اما منم اینجا دنیا اومدم هر وقت از جلوش رد شدی به این فکر کن که من توی این بیمارستان چشم به جهان گشودم اولش خانواده ام مذهبی و متدین می نمودندی حتی حاج آقا فلانی توی گوشم اذان گفته بعد من بزرگ شدم گفتن برو کلاس قرآن جیغ که نه من کلاس باله دوست دارم و قرتی گری من دین و ایمان خانواده ی محترم ربود ! و حتی الان که من دارم سعی میکنم برم سمت دین اونا متواری تر میشن 
5. میشه برای رفیق جان دعا کنین؟ 
  • ماهی کوچولو

شانزدهمین عکس سه در چهار

1. دیروز و پریروز برای اولین بار پشت ماشین اتوماتی جز ماشین اتوماتی که دوره ی رانندگی باهاش دیده بودم نشستم ! بخاطر فاصله ای که افتاده بود کلا یادم رفته بود رانندگی با ماشین اتوماتی که ویژه ی من باشه چطوریه! دیگه شاید شمام کوبیدن اشتباهی پاتون به نیت کلاژ رو تجربه کرده باشین حالا من علاوه بر اون بخاطر تغییر کلی جای پدال پای راستم چند بار فنا رفت اومدم گاز بدم پام تق خورد به یه فلز کجکی که گاز سمت راست رو کور کرده و چند بار هم یادم رفت ماشین اتوماتیکه و خواستم کلاژ بگیرم بعد خب من به این نیت میخواستم کلاژ بگیرم که ترمز کنم چشمتون روز بد نبینه گاز رو منتقل کردن سمت چپ و یهو گاز میدادم جای ترمز ! فقط خدا رو شکر تو شلوغی انقلاب کسی رو زیر نکردم خدا کنه سریعتر عادت کنم تا پام کامل داغون نشده و کسی رو نکشتم
2. سر همین اشتباه پام دوباره یکم درد گرفت و نشد که بشه امروز برم کرج دیدن دوست فضاییم دیشب به رفیق جان میگم میخواستم برم کرج نمیشه برم میگه بهتر اصلا برای چی میخواستی بری؟ میگم دیدن دوستم میگه بگو اون بیاد میگم چه فرقی داره؟ میگه خب اون که پاش درد نمیکنه دیدم حرفش منطقیه ولی خب ما میخواستیم بریم باغ اونا ما که باغ نداریم !
3. اون پست موقت موقتا ثابت رو با گریه نوشتم ولی الان فقط میتونم بگم اصلا دعاش نکنین آقا اصلا بمیره به من چه که نگران همه میشم ! وقتی خودش نمیخواد نمیتونم بهش التماس کنم که اصلا بره بمیره ! 
4. یه دیکشنری آنلاین یا ترجیحا نرم افزار موبایلی تخصصی برای درس بیولوژی و انگل شناسی میشه معرفی کنین؟ تو تلفظات خیلی مشکل دارم 
  • ماهی کوچولو

پانزدهمین عکس سه در چهار

1. دختری رو تصور کنین که بعد از یه انتقام دلچسب یه چشمش اشکه یه چشمش خون بخاطر اینکه فرداش دو تا امتحان سخت داره مبانی گیاهی و شیمی و فقط رسیده جدول های گیاهی و چکیده فصل های شیمی رو بخونه
2. همون دختر رو تصور کنین صبح باباشو از ساعت 5 کچل کرده هی برگه و کتاب میده میگه بپرس یا ببین من درست میگم کامل حفظم !
3. همون دختر رو تصور کنین که تو اسنپ داره رادیو سرنا گوش میده یکم حواسش پرت شه و وقتی میرسه دانشگاه اولین کار به اون خانوم حراستی دم در میگه امروز دو تا امتحان دارم برام دعا کنین ! و اوشون قول میده براش دعا کنه و بهش میگه برات یه چندتا صلوات میفرستم خودتم حمد و قل هو الله بخون و دختر فکر میکنه این که فاتحه شد من جوونم ! ولی میگه باشه
4. همون دختر رو تصور کنین از شدت استرس یک ساعت زودتر میرسه دانشگاه و استرس دوستش رو داره که تازه ستارخانه و از ستارخان تا دانشگاه حداقل یک ساعت و نیم راهه ! چند تا پله یکی میره بالا ببینه چه خبره میبینه استاد نیومده و بچه هام فکر میکنن با اونا امتحان داره میگن بشین میگه نه من تایم دومم استرس داشتم زود اومدم ! میخندن همه میگن استرس چی راحت بود و خب چه میدونن برای کسی که ریاضی بوده و برای کنکورشم حتی لای قسمت گیاهی زیست رو باز نکرده چقدر این درس لعنتی سخت و غیر قابل درکه و فقط به عشق استاد مهربون و بامزه و صادقش میخونه (روز اول اومد گفت میدونم اکثرتون از گیاهی متنفرین ولی علاقمندتون میکنم ان شاء الله موفق هم شده تا حد زیادی) 
5. خلاصه آقا دردسرتون ندم وقت امتحانش میشه استاد میگه 45 دقیقه وقت ندارین فقط 15 دقیقه وقت دارین و استرسش هزار برابر میشه وقتی سوالات رو می بینه دچار شوک میشه اصلا کاری ندارم که آسون بودن لامصب خیلی زیـــــــاد بود آه از نهادم در اومد وقتی دیدم باید انواع ریبوزم موجود در سیتوپلاسم رو کامل بگم یعنی بگم در چه موجوداتی هست ضریب ته نشینیش چقدره نسبتاش چطوریه و در مورد آر ان آ هاشون بنویسم ! و سوال دوم و سوم که شکر خدا جای خالی بود و چهارمی توضیح کامل تیغه میانی با رسم شکل ! اینو که دیدم میخواستم بهش بگم استاد جان قربونت برم این خودش نوشتن و کشیدنش یک ساعت وقت میخواد آخه خلاصه که نوشتم و بعدش مشخص کردن شماره های داخل شکل اسم جنس سن شون و شکر خدا بعدش تست :) بگذریم که نمره کامل رو میگیرم ولی فشارم افتاد بعد به علت رژیم نوقایی هم که برده بودم سر جلسه دادم شقایق بخوره تپل شه !
6. همون دختر رو تصور کنین که میدونه دیگه برای شیمی هیچ کاری نمیتونه بکنه و فقط خوشحاله هر کسیم میاد میگه نخوندم ! اصلا مرسی هستین بعد شما فکر کن همون پسری که این دختر به خونش تشنه بود میاد توی کلاس ولی چون دیگه از پسره انتقامش رو گرفته و الانم زنگ شیمیه و اونم نماینده کلاسه وقتی میگه کیا موافقن با کنسل کردن شیمی؟ اولین نفر میگه من ، شما معترض شو من پشت سرت ادامه میدم نمیذارم تکی فحش بخوری ( یه چند باری استادمون به جفت ما یه چیزی تو مایه های شما دو تا خفه شید گفته! ولی ما شش داریم تو آبم نیستیم خفه نمیشیم! ) 
7. استاد تا میاد میگه خب گروه 6 بیاد درس بده بعدش امتحان و شماها اعتراض میکنین و وا عجبا وا حیرتا استاد خیلی با لبخند ژکوند و مهربون قبول میکنه! و میگه تصمیم گرفتم باهاتون راه بیام ولی اگه از اخلاقم سو استفاده کنین احترام نذارین دوباره رویه ی قبل میشه و تصور کنین دختره رو که خوشحـــــال به کنفرانس دوستاش گوش میده و ساعت 12 خر ذوق واقعا ! میره سمت در خروجی دانشگاه و دارن خارج میشن با دوستاش که یهو حراستی میگه امتحانت چطور بود و دختر میگه عالی و دوستاش بعد از خروج میگن که آره آره باهات نسبتی نداره پس از کجا میدونست امتحان داری؟ و میفتن دنبالش و با خنده تا سر کوچه دنبالش میکنن و اوشونم که دست به اذیتش عالی پای گریزش عالی تر ! ( همیشه آدمی که مردم آزاره باید بتونه سریــــــع فرار کنه و خب من حتی الان سرعت فرارم خوبه معمولا کسی بهم نمیرسه جز این پسرای خیلی دراز که یه قدم شون هفت هشت تا قدم من میشه، درازای بدجنس )
8. همون دختر رو تصور کنین که میرسه خونه و بعد ناهار کارت باباش رو میگیره میره دنبال تعمیر لپتاپ خاله ریزه اش خرید دوربین برای خاله ریزه اش و کیف لپتاپ برای خودش لپتاپ خاله ریزه اش که تعمیر نشد یعنی خاله ریزه اش وسطش زنگ زد گفت نه نده بیرون میترسم از دوستات ببین کسی مطمئن هست! (امروز یکی رو بهم معرفی کرد یکی از وبلاگی های مهربون "هندونه میدیم زیر بغل تون برای سری های بعدی کمک لازمی" ؛ [آیکون خباثت]) خلاصه رفت سراغ دوربین خاله ریزه اش تاکید کرده بود بخاطر نوستالژی این دوربین رو با دور نقره ای میخوام و استادمون گفته حتما با لنز مدل فلان رفتم تو نمایندگی فروشش و تا گفتم بهش یه دور مشکی آورد و گفت نه این زشته من از اونی که تو ویترینه میخوام آخر سرم مجبورش کرد از ویترینش بهش بده فکر کردین چی؟ این دختر همه رو کچل میکنه حتی نماینده های دوربین بوووق رو !
9. میره سراغ خرید خودش همون مغازه ی اول از یه کوله خوشش میاد ولی خب میگه من طرح شادتری میخوام میرم میگردم نبود میام همین رو میخرم نگهش دارین یکساعتی و میره میگرده و میبینه نه هیچ کدوم از کیفای دیگه اندازه اون اولی راحت نیست و دیگه ترجیح میده کیف زشت ولی راحت بخره تا خوشگل ولی اذیت کننده با یه کاور خوشگل میگیره (مونده بودم قرمز بگیرم یا مدل ارتشی آخر سر دیدم مدل ارتشیش بامزه تره خریدم) بعد همون دختر رو در حالی که قوزک پاش باز داره اذیتش میکنه! ( البته الان خود قوزک نیست زیرشه ! ) و یه کوله پر وسیله دستشه تصور کنین که داره میره اون سمت خیابون پاساژ رو به رویی به امور شکمویانه برسه یهو چشمش میفته به یه کفش فروشی مردونه که دو تا نیم بوت خیلی خوشگل داشت و از کارت باباش برای خود باباش کادو میخره (دست و دلبازیم اشک بابامو در آورد اصلا) بعد از شکموبازی کم مونده بود مثل این زنگ پیامک نوکیا 2660 کلاسیک یه سوت بزنه بگه هی تکسی ! 
10. وی با وجود خستگی تا سه نخوابید ! و الانم باید جانورشناسی بخونه ولی حسش نمیاد لعنت به این زندگی !!! البته باز خوبه کلاسش ساعت 10 تا 12 میتونم صبح بخونم 
  • ماهی کوچولو

چهاردهمین عکس سه در چهار

0. انقدر با موبایل پست نوشتم انگشت مبارک رو گذاشتم رو یک توقع دارم یه پنجره بالا سرش باز بشه یک رو به صورت فارسی نوشته باشه انتخابش کنم! میشه بگین چطوری یک رو به صورت عدد فارسی مینویسن تو ویندوز ؟! هر چی فکر میکنم یادم نمیاد !

1. چند روز پیش خندان و شادان میرفتم برای خودم یهو وسط خیابون خفتم کردن یعنی یه نفر خفتم کرد! یه خانوم نسبتا مسن که میخواست فالم رو بگیره و معتقد بود اگه غرورم باقی بمونه و بخاطر محبوبم کنار نذارم از دستش میدم ولی اگه غرورم از بین بره حتما بهش میرسم همین بهمن ماه ! حالا این هیچی! در ادامه افزود اونی که دوستش داشتی و رفته هم برمیگرده اگه بهش فرصت بدی به نتیجه میرسین! فکر کرده بود من گوش مخملیم! بعدتر گفت اگه غرورت رو فراموش نکنی به اونی که رفته و به زودی برمیگرده فرصت ندی ازدواجت سه سال عقب میفته ! و در نهایتم با یه مرد چاق قد کوتاه که کچلم هست ازدواج میکنی ! و خبر نداره به شخصه طاعون رو دوست تر دارم تا چنین همسری ! درسته نباید ظاهر بین بود ولی باید بشه دیدش و اوق نزد من یه مرد کوتاه باشه کلا چندشم میشه ازش دیگه وای به کوتاهی که چاق باشه حالا باز کچل بد نیست ! میشه از کله اش به عنوان نورافکن استفاده کرد یا بهش فلفل بدی قرمز شه بهش بخندی خوش بگذرونی ! نامرد نیستما یکم خبیثم از قرمز شدن کله کچلا خوشم میاد! 

2. اگه معتقدین کسی دوست داشتنی و مهربون و از این حرفاست بهش بگین حتما مگه اینکه ارتباط تون باهاش جوری باشه که باعث سوتفاهم و دردسر شه و گرنه بگین نذارین تو دلتون بمونه من هر باری که یکی بهم میگه واقعا دوست داشتنی انقد ذوق میکنم که انگار بار اولم بوده شنیدم ! مرسی از رفیق جان و دوست جان ها که دریغ نمیکنن

3. رفیق جان شدیدا مخالف تقلب کردن سر امتحاناته! سر همینم باعث شد همون اوایل آشنایی مون من کلی فحش بخورم چون یکی امتحان داشت! میخواست تقلب کنه ولی میترسید بهش گفتم خب من یه چیزی بلدم میخونی دیگه راحت تقلب میکنی در حد تعویض برگه ! من سال اول دبیرستان بسیار ازش استفاده کردم البته برای تقلب رسوندن ! گفت چیه؟ گفتم یه آیه از قرآن یهو رفیق جان پرید وسط چت نذاشت بگم کدوم آیه اون رگ و ریشه ی حوزویش گل کرد شروع کرد نصیحت و باعث شد کلی فحش بخورم 

اینا رو گفتم بگم تصمیم گرفته بودم توبه کنم تقلب نکنم ولی نمیشه به قول معروف ما پوستین رو ول کردیم امــــــا پوستین ما رو ول نمیکنه ! باور کنین قصد تقلب نداشتم ولی وقتی استاد گیاه شناسی صدام میزنه و موقعی که سوال میکنه من شروع میکنم سرچ کردن تو ذهنم و آروم آروم شروع میکنم گفتن که یهو می بینم دوستان چه دختر چه پسر دارن جواب رو میگن ! خو گوشامو بگیرم نشنوم ؟ نمیشه که ! هیچی دیگه درسته بلد بودم ولی انصافا نصفه بلد بودم ولی نمره کامل گرفتم 

4. خانوم همسایه اومد دم در خونه گفت مرسی بابت سیم رابط تون (یه سیم رابط داریم انقد بلنده میشه از طبقه پنجم به طبقه اول برق رسوند باهاش!) یه سیبم داد گفت اینم بخور میگن نطلبیده مراده! والا من شنیده بودم آب نطلبیده مراده اما اینجوری که خانوم همسایه گفت فکر کنم هر چیز خوب نطلبیده ای مراده گمونم تقلب بالا هم مراد بود ! 

5. هر وقت وارد یا خارج میشم از دانشگاه یه سلام و روز بخیر خیلی واضح و با صدای بلند میگم به حراست اونم همیشه با لبخند و یه عزیزم تهش جوابم رو میده! حتی همون روز ثبت نام حالا جمیع دوستان دست به دعا شدن یه روز حراست به منم گیر بده تا دیگه اینجوری نکنم و تازه وقتی حراست به دخترای چادری هم گیر میده نگم خب حق داره الزاما هر چادری ای که محجبه نیست خیلی ها چادرین ولی همون حجاب شون پر از عیب و نقصه و هر چی توضیح میدم وجدانا ساق خالی و یا ساپورت رو نمیشه جای آستین و شلوار استفاده کرد درک نمیکنن ! بعدم اصرار اصرار که بابا زیر چادر مگه معلومه؟ و از من اصرار اصرار طرف گیر هست یکم قبول ولی خدایی چشماش اسکن نمیکنه چیزی که معلوم نباشه رو ببینه وقتی دیده ساق دستش کرده یا ساپورت پوشیده پس عملا با غیر چادری فرقی نداره حتی میشه گفت داره چون بدجور تو چشم تره با چادر لباس تنگ بپوشی خلاصه دوستان دست به دعان حراست به منم گیر بده ! تا از این دوستا دارم دشمن نمیخوام وجدانا

6. دیروز به حریر جان داشتم میگفتم چه درس هایی باید بخونیم ! گفت شما چرا هیچ کدوم از درسای دبیرستان براتون حذف نشده؟ راستم میگه ! خدایی چه وضعشه ما گفتیم دیگه میریم زیست شناسی ریاضی و فیزیک نداریم ولی داریم واقعا از ستمکارانن اونایی که تعیین کردن ما باید فیزیک بخونیم اونم شش واحد سه واحد فیزیک مکانیک و سه واحد گرما بعد اون وقت رشته ی معماری که از زیر شاخه های ریاضی محسوب میشه تقریبا هیچی فیزیک نداره به گفته ی دوستانی که دارن معماری میخونن تازه ما باید آمارم بخونیم جا داره جیغ زده فرار کرده که باید چهار واحد (چهار واحد رو مطمئنم ولی میگن بیشتره انگار) آمار بخونیم البته چون آمار زیستی ! سه واحد تئوری یه واحد آزمایشگاه داره اصلا تنها خوبی رشته ما اینه تمام دروس منهای ریاضی یک و دو آزمایشگاه دارن و من عـــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــق آزمایشگاهم و گرنه همین الان ساقه طلایی بدون چایی میخوردم بمیرم راحت شم خصوصا که من هی میخوام با حریر قرار بذارم هی استاد فیزیک مون یه کوه تمرین میگه حل کنیم و از اون ورم شیمی تحقیق میده فارسی ارائه میخواد و من نمیرسم با حریر قرار بذارم نگرانم کل 4 سال مون بگذره و نشه 

7. فروشگاه ویندوز خودش رو لوس کرده باز نمیشه هر چیم میزنم ارسال بازخورد هیچی به هیچی چه کنم؟ هی هم پیام میده مشکل از طرف ماست ! میگم بخاطر vpn نیست؟!

  • ماهی کوچولو

سیزدهمین عکس سه در چهار

١. باز تو مجلس ختم ازم خواستگاری کردن! این سری مادر پسر مستقیما به خودمم گفت! منم خیلی شیک و مجلسی گفتم من قسم خوردم با ترک جماعت ازدواج نکنم! 
٢. دیروز یقین پیدا کردم فامیل ما شخصیت سیاه نداره ولی پر از شخصیت های سفیده که وقتی لج کنن یا غرورشون رو جریحه دار کنی برات میشن خاکستری! خیلی فکر کردم براتون مثال بزنم ولی چیزی که قابل گفتن باشه به ذهنم نرسید
٣. تو ترافیک ماشینای اطراف رو دید بزنین خیلی سوژه های باحالی می شه دید
۴. بهترین اتفاق روز ختمم حرفایی بود که رفیق جانمان زد انقد ذوق کردم انقد ذوق کردم که خیلی ناگهانی از حالت ولو در اومدم و ذوق زده یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم باهاش خوندن یعنی دوست داشتم خونه بودیم میتونستم جیغ بزنم برقصم هوووف مردم تا برسیم خونه
هم از اینکه اون حرفا رو زده بود و من مخاطب اون حرفا بودم ذوق زده شده بودم هم اینکه بالاخره تونست بعد n سال محبتشو کلامی هم ابراز کنه دیگه داشتم نگران میشدم!
۵. موقع شام انقد خسته بودم انقد خسته بودم که یه چیز سیاه جلو چشمم رژه میرفت! میدونستم توهم و خطای دیدمه ولی دوست داشتم باهاش بازی کنم سعی کنم بگیرمش :))
  • ماهی کوچولو

دوازدهمین عکس سه در چهار

١. احساسات این روزای من دقیقا این بیت شده:
خواب نمی برد مرا، یار نمی خرد مرا 
مرگ نمی درد مرا، آه چه بی بها شدم
عباس معروفی
٢. کانال رسمی اخبار 20:30 گفته که اعلام نتایج کنکور سراسری فردا و آزاد پس فرداست :)
از سراسری که ناامیدم! دعا کنید نتیجه آزاد خوب باشه :)
٣. هیچ وقت، هیچ وقت تحت هیچ شرایطی واسه بیهوده جات بیدارم نکنین! امروز بخاطر یه موضوع فوق العاده احمقانه و رذیلانه! بیدارم کردن :/ فقط شانس آوردن چای داشتیم :دی و گرنه الان ختم آن مرحوم و مرحومه ها! در مسجد محل برگزار بود :|
۴. یه نوع بیشعوریم هست دقیقا وسط جشن بهش میگن بابابزرگت فوت شد... بی ملاحظه ها :/ گند زدن به جشن همه :| البته من نبودم تو جشن شون در واقع تصور میکنن من تهران نیستم اصلا! 
۵. دوست داشتم موقتا بمیرم :| خونسردی این رفیق گرامی برای من جنون آمیز شده :/ فقط ده روز مونده به اول مهر هنوز هیچ کاری نکرده :'( دعا کنین کاراش به موقع انجام شه و گرنه این یکی واقعا ختم آن مرحوم مظلوم مهربون بابابزرگ طور در همین حوالی برگزار خواهد شد :| البته میدونم که میخواد من ثواب کنم هی بگم استغفرالله و لا اله الا الله که این کارها رو میکنه! 
  • ماهی کوچولو

یازدهمین عکس سه در چهار

١. از دیشب داغونه و هیچ غلطی نمیتونم بکنم براش، میشه دعا کنین حال دل رفیق دل نازک من خوب بشه؟
٢. اینستاگرام من خل شده دایرکت رو میخوام باز کنم کلا میپره بیرون از برنامه، آپدیتم هست! میدونین چه مرگش شده؟ :/
٣. یه آقایی هست خیلی ساله میشناسمش آدم بامزه و جالبیه یکم شوخی داریم باهم با اینکه اول اسمش ا، اول فامیلش ط، آیدی اینستاش دو تا حرف دیگه است :/ و بسیار شبیه به آیدی یکی از بلاگرا منم کووور عکس پروفایل شونم تا حدودی شبیه؛ نزدیک بود برم با اون بنده خدای بلاگر شوخی کنم :/ یهو دیدم اااع فلان بلاگر لایکش کرده دقت کردم دیدم اااه اینه که :)) الان دنبال اینم بفهمم چرا آیدیش اونه :/ بی ادب :|
۴. بخاطر همون رفیق جان میخوام یه کاری کنم! استادم برگشته میگه ماهی تو چقدر حلمت زیاده :/ میگم چیم زیاده؟ :)) میخنده میگه حلم یعنی جلوگیری از خشم خوردن خشم لقب حضرت زینب هم حلماست یعنی صبور شکیبا :) میگم نه استاد من خشمم رو نمیخورم فقط برای این جلو خشمم رو میگیرم :) و گرنه من چیزی که ندارم حلمه :/
۵. کاش یکی بیاد قاطع بگه تهش همه چی خوب تموم میشه عین فیلم فارسی مثلا... ولی حس میکنم تهش قراره یه چیزی در حد فاجعه هیروشیما باشه... 
  • ماهی کوچولو

دهمین عکس سه در چهار

١. انقد که من گند زدم این مدت وقتی تونستم حلوا بپزم بدون گند زدن حس قهرمانی بهم دست داد اصلا! گمونم مادربزرگم خودش ناظر بوده 
٢. بعد مدتها یه دوست خوب قدیمی خیلی ناگهانی بهم پیام داد و کلی چت کردیم خیلی وقت بود از دست کسی انقد نخندیده بودم :) خدایا شکرت بابت دوستای خوب
٣. اون پام که تو گچ بود باز همون ناحیه درد میکنه امونم رو بریده خدا خودش بخیر کنه 
۴. امروز خواستم تجدید خاطره کنم رفتم سراغ کتاب عقاید یک دلقک :) کتابی با قیمت پشت جلد ١٣۵ ریال که یه جورایی خوندنش گند زد به شش سال از زندگیم میریم که گند بزنیم به شش سال بعدی! 
۵. از دیروز صبح ساعت هفت و نیم بیدار میشم نهایت نیم ساعت بیدارم باز میخوابم :دی امروز ساعتم زنگ زد یادم نبود برای چی کوک کردم ولی به طور غریزی کاری که باید رو انجام دادم خوابیدم :)) بعدا تازه عصری یادم اومد :| :دی
۶. حس میکنم از ماهی کوچولو تبدیل شدم به ماهی بادکنکی و باد کردم :/ 
٧. از ورود هر دوست جدیدی به زندگی خود معذوریم خواب هشدار دهنده دیده ایم، نقطه! 
  • ماهی کوچولو

نهمین عکس سه در چهار

١. دیروز کدبانوی درونم فعال شده بود! بعد از اونجایی که کدبانوی درونم خیلی خلاق و ماهر نیست :/ به جاش کدبانوی درون رفیق گرامی خیلی خلاق و ماهره :دی کلی ازش سوال کردم و ایده گرفتم برای انجام کارای خونه ^__^ اصلا مردی که کار خونه رو به نحو احسن بلده گلی از گلهای بهشته :)) حالا قرار شده من برم خواستگاریش از بس که خوب و خانه دار و بسازه :دی
٢. دامن لنگی چیز عجیبیه؟ شمام نشنیدین یعنی؟ :/ یه عکس دامن فرستاد یه دامن چین دار بود که قبل دوخت کمر با تور روش یه دامن لنگی دوخته بودن :دی بهش میگم این، اینجوریه و سخته من هنوز دامن چین دار و لنگی ندوختم :/ قهقهه میزنه میگه دامن لنگی؟ :/ 
٣. امروز قرار بود بابام صبح زود منو ببره جایی هر دو خواب موندیم :/ بعد هر دو هم دوست بابام رو مقصر دونستیم :)) درسته اون نقشی نداشت ولی زورمون میرسه میندازیم گردن اون :/
۴. دو سه روزه انقلاب شده! آدمای مختلفی که باهاشون در ارتباطم یه حرف مشترک زدن! و خب حرف خیلی خوبی بوده :) الان حس کسی رو دارم که رفته بالای سن و دارن ازش تقدیر میکنن :)) 
۵. یه مدتیه آهنگ پروانگی مازیار فلاحی به صورت بلا انقطاع داره تو سرم پخش میشه کم مونده ازش متنفر شم :دی یادش بخیر یه زمانی علی رغم تمام اعتراضات! مدت زمان طولانی ای آهنگ وبلاگم بود تو بلاگفا! 
  • ماهی کوچولو

هشتمین عکس سه در چهار

١. پیام داده میای اردوی جهادی؟ :| بهش میگم با پای تو گچ و پای دیگه ای که 12 ساعت یه بار باید پانسمانش رو عوض کنم فقط میتونم بیام با حضورم بهتون روحیه بدم :)) یا خیاطی کنم براتون :)) دوست داری بیام :دی برگشته میگه لازم نکرده :| به جاش پول بده برای اردو :| :)) رفیق نیستن که دزد سرگردنه ان :|
٢. همیشه دوست داشتم خیاطی بلد باشم :) ولی فکر نمیکردم 5 ساعت کلاس خیاطی رو دووم بیارم :)) البته ناگفته نماند روانی کردم همه رو :)) فکر کنین دارم با چرخ خیاطی کار میکنم بلند میشم قر میدم :)) یا موقع رسم الگو امکان نداره بتونم نشسته کار کنم باید سرپا وایستم هی هم دور میزنم میز رو جای اینکه کاغذ رو بچرخونم :)) خلاصه اینکه نمیتونم بیشتر از یک ساعت بدون تکون خوردن یه جا بشینم داره میشه معضل :))
٣. شده کسی بی دلیل دائماََ توی ذهن تون رژه بره؟ نمیدونم چراشو ولی یکی از بلاگرا تقریبا 24 ساعته تو مخ من داره رژه میره اسمش :)) یکی که عاشق عدد 4 :| و وقتی امروز دوستم گفت به نظرت به دامنم چند سانت اضافه کنم گفتم 4 سانت گفت کم نیست؟ :| گفتم نه دیگه همین 4 :| دلیلشم همون بلاگر مورد نظره :| فکر کنم هر کس وبش رو بخونه بدونه کی مد نظرمه :دی خودت بیا اعتراف کن چی شده که دائم تو فکر منی ! حتی سرکلاس خیاطی :))
۴. آدم خجالت میکشه بگه بعضیا آدمن :| بابای من دو تا خاله داره، خاله بزرگه اش بی اغراق میتونم بگم بی آزارترین و مهربون ترین آدم فامیل بوده و هست البته الان آلزایمر شدید داره و از اونجایی که خلقت خدا من محبوب دل کل پیرزن پیرمردای فامیلم :| :)) فقط من رو یادشه از کل فامیل ! :)) خاله ریزه میره تبریز می بینه اوه به چه روزی افتاده بخاطر عدم رسیدگی حرومزاده هایی که قرار بوده مراقبش باشن زخم بستر گرفته و از شدت کمبود آب و غذا شده مثل گرسنگان آفریقایی و الانم بخش مراقبت های ویژه است! با این حال خاله ریزه میگفت هی تو و مامان رو صدا میزد :| میگفت چرا اینا نمیان دیدن من :( و نمیدونه من دلشو ندارم خب...
۵. یه مدت بود رژیم بودم کم میخوردم همه چی میخوردم هر سه وعده رو هم میخوردم هی بهم گفتن اگه به جای این کار صبحانه سیر بخوری ناهار نخوری و شام زود بخوری بیشتر لاغر میشی گفتم امروز که باید کلاسم برم ناهار نخورم چشم تون روز بد نبینه با اینکه صبحانه یه نون بربری رو با مقدار زیادی خامه و سرشیر گاو میش و عسل خوردم :| از وقتی هم اومدم مثل جاروبرقی دارم میخورم فقط :)) سیرم نمیشم :)) خلاصه هر کس گفت ناهار نخورین بزنینش به نظر من :دی
  • ماهی کوچولو

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan