سیزدهمین عکس سه در چهار

١. باز تو مجلس ختم ازم خواستگاری کردن! این سری مادر پسر مستقیما به خودمم گفت! منم خیلی شیک و مجلسی گفتم من قسم خوردم با ترک جماعت ازدواج نکنم! 
٢. دیروز یقین پیدا کردم فامیل ما شخصیت سیاه نداره ولی پر از شخصیت های سفیده که وقتی لج کنن یا غرورشون رو جریحه دار کنی برات میشن خاکستری! خیلی فکر کردم براتون مثال بزنم ولی چیزی که قابل گفتن باشه به ذهنم نرسید
٣. تو ترافیک ماشینای اطراف رو دید بزنین خیلی سوژه های باحالی می شه دید
۴. بهترین اتفاق روز ختمم حرفایی بود که رفیق جانمان زد انقد ذوق کردم انقد ذوق کردم که خیلی ناگهانی از حالت ولو در اومدم و ذوق زده یه آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم باهاش خوندن یعنی دوست داشتم خونه بودیم میتونستم جیغ بزنم برقصم هوووف مردم تا برسیم خونه
هم از اینکه اون حرفا رو زده بود و من مخاطب اون حرفا بودم ذوق زده شده بودم هم اینکه بالاخره تونست بعد n سال محبتشو کلامی هم ابراز کنه دیگه داشتم نگران میشدم!
۵. موقع شام انقد خسته بودم انقد خسته بودم که یه چیز سیاه جلو چشمم رژه میرفت! میدونستم توهم و خطای دیدمه ولی دوست داشتم باهاش بازی کنم سعی کنم بگیرمش :))
  • ماهی کوچولو

دوازدهمین عکس سه در چهار

١. احساسات این روزای من دقیقا این بیت شده:
خواب نمی برد مرا، یار نمی خرد مرا 
مرگ نمی درد مرا، آه چه بی بها شدم
عباس معروفی
٢. کانال رسمی اخبار 20:30 گفته که اعلام نتایج کنکور سراسری فردا و آزاد پس فرداست :)
از سراسری که ناامیدم! دعا کنید نتیجه آزاد خوب باشه :)
٣. هیچ وقت، هیچ وقت تحت هیچ شرایطی واسه بیهوده جات بیدارم نکنین! امروز بخاطر یه موضوع فوق العاده احمقانه و رذیلانه! بیدارم کردن :/ فقط شانس آوردن چای داشتیم :دی و گرنه الان ختم آن مرحوم و مرحومه ها! در مسجد محل برگزار بود :|
۴. یه نوع بیشعوریم هست دقیقا وسط جشن بهش میگن بابابزرگت فوت شد... بی ملاحظه ها :/ گند زدن به جشن همه :| البته من نبودم تو جشن شون در واقع تصور میکنن من تهران نیستم اصلا! 
۵. دوست داشتم موقتا بمیرم :| خونسردی این رفیق گرامی برای من جنون آمیز شده :/ فقط ده روز مونده به اول مهر هنوز هیچ کاری نکرده :'( دعا کنین کاراش به موقع انجام شه و گرنه این یکی واقعا ختم آن مرحوم مظلوم مهربون بابابزرگ طور در همین حوالی برگزار خواهد شد :| البته میدونم که میخواد من ثواب کنم هی بگم استغفرالله و لا اله الا الله که این کارها رو میکنه! 
  • ماهی کوچولو

یازدهمین عکس سه در چهار

١. از دیشب داغونه و هیچ غلطی نمیتونم بکنم براش، میشه دعا کنین حال دل رفیق دل نازک من خوب بشه؟
٢. اینستاگرام من خل شده دایرکت رو میخوام باز کنم کلا میپره بیرون از برنامه، آپدیتم هست! میدونین چه مرگش شده؟ :/
٣. یه آقایی هست خیلی ساله میشناسمش آدم بامزه و جالبیه یکم شوخی داریم باهم با اینکه اول اسمش ا، اول فامیلش ط، آیدی اینستاش دو تا حرف دیگه است :/ و بسیار شبیه به آیدی یکی از بلاگرا منم کووور عکس پروفایل شونم تا حدودی شبیه؛ نزدیک بود برم با اون بنده خدای بلاگر شوخی کنم :/ یهو دیدم اااع فلان بلاگر لایکش کرده دقت کردم دیدم اااه اینه که :)) الان دنبال اینم بفهمم چرا آیدیش اونه :/ بی ادب :|
۴. بخاطر همون رفیق جان میخوام یه کاری کنم! استادم برگشته میگه ماهی تو چقدر حلمت زیاده :/ میگم چیم زیاده؟ :)) میخنده میگه حلم یعنی جلوگیری از خشم خوردن خشم لقب حضرت زینب هم حلماست یعنی صبور شکیبا :) میگم نه استاد من خشمم رو نمیخورم فقط برای این جلو خشمم رو میگیرم :) و گرنه من چیزی که ندارم حلمه :/
۵. کاش یکی بیاد قاطع بگه تهش همه چی خوب تموم میشه عین فیلم فارسی مثلا... ولی حس میکنم تهش قراره یه چیزی در حد فاجعه هیروشیما باشه... 
  • ماهی کوچولو

دهمین عکس سه در چهار

١. انقد که من گند زدم این مدت وقتی تونستم حلوا بپزم بدون گند زدن حس قهرمانی بهم دست داد اصلا! گمونم مادربزرگم خودش ناظر بوده 
٢. بعد مدتها یه دوست خوب قدیمی خیلی ناگهانی بهم پیام داد و کلی چت کردیم خیلی وقت بود از دست کسی انقد نخندیده بودم :) خدایا شکرت بابت دوستای خوب
٣. اون پام که تو گچ بود باز همون ناحیه درد میکنه امونم رو بریده خدا خودش بخیر کنه 
۴. امروز خواستم تجدید خاطره کنم رفتم سراغ کتاب عقاید یک دلقک :) کتابی با قیمت پشت جلد ١٣۵ ریال که یه جورایی خوندنش گند زد به شش سال از زندگیم میریم که گند بزنیم به شش سال بعدی! 
۵. از دیروز صبح ساعت هفت و نیم بیدار میشم نهایت نیم ساعت بیدارم باز میخوابم :دی امروز ساعتم زنگ زد یادم نبود برای چی کوک کردم ولی به طور غریزی کاری که باید رو انجام دادم خوابیدم :)) بعدا تازه عصری یادم اومد :| :دی
۶. حس میکنم از ماهی کوچولو تبدیل شدم به ماهی بادکنکی و باد کردم :/ 
٧. از ورود هر دوست جدیدی به زندگی خود معذوریم خواب هشدار دهنده دیده ایم، نقطه! 
  • ماهی کوچولو

نهمین عکس سه در چهار

١. دیروز کدبانوی درونم فعال شده بود! بعد از اونجایی که کدبانوی درونم خیلی خلاق و ماهر نیست :/ به جاش کدبانوی درون رفیق گرامی خیلی خلاق و ماهره :دی کلی ازش سوال کردم و ایده گرفتم برای انجام کارای خونه ^__^ اصلا مردی که کار خونه رو به نحو احسن بلده گلی از گلهای بهشته :)) حالا قرار شده من برم خواستگاریش از بس که خوب و خانه دار و بسازه :دی
٢. دامن لنگی چیز عجیبیه؟ شمام نشنیدین یعنی؟ :/ یه عکس دامن فرستاد یه دامن چین دار بود که قبل دوخت کمر با تور روش یه دامن لنگی دوخته بودن :دی بهش میگم این، اینجوریه و سخته من هنوز دامن چین دار و لنگی ندوختم :/ قهقهه میزنه میگه دامن لنگی؟ :/ 
٣. امروز قرار بود بابام صبح زود منو ببره جایی هر دو خواب موندیم :/ بعد هر دو هم دوست بابام رو مقصر دونستیم :)) درسته اون نقشی نداشت ولی زورمون میرسه میندازیم گردن اون :/
۴. دو سه روزه انقلاب شده! آدمای مختلفی که باهاشون در ارتباطم یه حرف مشترک زدن! و خب حرف خیلی خوبی بوده :) الان حس کسی رو دارم که رفته بالای سن و دارن ازش تقدیر میکنن :)) 
۵. یه مدتیه آهنگ پروانگی مازیار فلاحی به صورت بلا انقطاع داره تو سرم پخش میشه کم مونده ازش متنفر شم :دی یادش بخیر یه زمانی علی رغم تمام اعتراضات! مدت زمان طولانی ای آهنگ وبلاگم بود تو بلاگفا! 
  • ماهی کوچولو

هشتمین عکس سه در چهار

١. پیام داده میای اردوی جهادی؟ :| بهش میگم با پای تو گچ و پای دیگه ای که 12 ساعت یه بار باید پانسمانش رو عوض کنم فقط میتونم بیام با حضورم بهتون روحیه بدم :)) یا خیاطی کنم براتون :)) دوست داری بیام :دی برگشته میگه لازم نکرده :| به جاش پول بده برای اردو :| :)) رفیق نیستن که دزد سرگردنه ان :|
٢. همیشه دوست داشتم خیاطی بلد باشم :) ولی فکر نمیکردم 5 ساعت کلاس خیاطی رو دووم بیارم :)) البته ناگفته نماند روانی کردم همه رو :)) فکر کنین دارم با چرخ خیاطی کار میکنم بلند میشم قر میدم :)) یا موقع رسم الگو امکان نداره بتونم نشسته کار کنم باید سرپا وایستم هی هم دور میزنم میز رو جای اینکه کاغذ رو بچرخونم :)) خلاصه اینکه نمیتونم بیشتر از یک ساعت بدون تکون خوردن یه جا بشینم داره میشه معضل :))
٣. شده کسی بی دلیل دائماََ توی ذهن تون رژه بره؟ نمیدونم چراشو ولی یکی از بلاگرا تقریبا 24 ساعته تو مخ من داره رژه میره اسمش :)) یکی که عاشق عدد 4 :| و وقتی امروز دوستم گفت به نظرت به دامنم چند سانت اضافه کنم گفتم 4 سانت گفت کم نیست؟ :| گفتم نه دیگه همین 4 :| دلیلشم همون بلاگر مورد نظره :| فکر کنم هر کس وبش رو بخونه بدونه کی مد نظرمه :دی خودت بیا اعتراف کن چی شده که دائم تو فکر منی ! حتی سرکلاس خیاطی :))
۴. آدم خجالت میکشه بگه بعضیا آدمن :| بابای من دو تا خاله داره، خاله بزرگه اش بی اغراق میتونم بگم بی آزارترین و مهربون ترین آدم فامیل بوده و هست البته الان آلزایمر شدید داره و از اونجایی که خلقت خدا من محبوب دل کل پیرزن پیرمردای فامیلم :| :)) فقط من رو یادشه از کل فامیل ! :)) خاله ریزه میره تبریز می بینه اوه به چه روزی افتاده بخاطر عدم رسیدگی حرومزاده هایی که قرار بوده مراقبش باشن زخم بستر گرفته و از شدت کمبود آب و غذا شده مثل گرسنگان آفریقایی و الانم بخش مراقبت های ویژه است! با این حال خاله ریزه میگفت هی تو و مامان رو صدا میزد :| میگفت چرا اینا نمیان دیدن من :( و نمیدونه من دلشو ندارم خب...
۵. یه مدت بود رژیم بودم کم میخوردم همه چی میخوردم هر سه وعده رو هم میخوردم هی بهم گفتن اگه به جای این کار صبحانه سیر بخوری ناهار نخوری و شام زود بخوری بیشتر لاغر میشی گفتم امروز که باید کلاسم برم ناهار نخورم چشم تون روز بد نبینه با اینکه صبحانه یه نون بربری رو با مقدار زیادی خامه و سرشیر گاو میش و عسل خوردم :| از وقتی هم اومدم مثل جاروبرقی دارم میخورم فقط :)) سیرم نمیشم :)) خلاصه هر کس گفت ناهار نخورین بزنینش به نظر من :دی
  • ماهی کوچولو

هفتمین عکس سه در چهار

١. دیروز صبح یادم افتاد اوووه لعنتی الگوی دامنم رو در نیاوردم و اولین باریه که قراره الگوی دامن بکشم :| و خدا میدونه گند میزنم یا نه از طرفی هم سردرد بودم به همین دلیل رفقا رو پیچوندم :)) و خیلی شیک برای فردا دعوت شون کردم خونه یکی از دوستان! 
٢. شب گفتم قبل از کشیدن الگو سایز خودم یه مینیاتوریش رو بکشم، کشیدم اولیش خوب شد از دومی به بعد هی نمیشد :| گفتم بذار برم سراغ الگوی اصلی دیدم کاغذ الگو رو از هر سمتی باز میکنم از یه جا جمع میشه گفتم اصلا بیخیالش :| کاغذ الگو رو هم گذاشتم زیر فرش بلکه صبح بتونم باهاش کار کنم
٣. امروز هول هولی رفتم حموم که سرکلاس نگن چادری ها کثیفن! و بعدش نشستم الگو رو کشیدم و با سرعت نور غذا خوردم رفتم کلاس و دیدم با اینکه 5 دقیقه هم دیر رسیدم بازم کسی نیست :| 
۴. معلم جان چک کرد الگو رو گفت درسته انقدر ذوق کردم :)) بعد یادم داد بریدمش انداختمش رو پارچه و وااااای اولین دامنم رو دوختم ^__^ البته هنوز زیپشو ندوختم کمرش هم گفت جلسه دیگه میگه :دی کامل کامل شد عکسشو میذارم
۵. بابا یه دوستی داره که باهاش صمیمیه خیلی بعد امشب رفتن پیاده روی وقتی اومدن گفت حیف شدها میتونستیم امشب تا صبح جشن بگیریم نشد :)) گفتم کی قرار بود بمیره؟ مادر زن؟ یا زن؟ :)) بابام ترکید از خنده و شناختی که از دوستش دارم :دی
۶. به دوستم میگم درسته قراره فردا بیام پیشت ولی بدون فقط بخاطر سگته :)) جوابش رو نگم بهتره :|
٧. قراره ده صبح اونجا باشم ولی از همین الان حس میکنم یکم بدقول شم بهتره :| :)) 
٨. شما خانوما خیلی خوبین (قال رفیق جان بخاطر گرما و حجاب!)
  • ماهی کوچولو

ششمین عکس سه در چهار

١. انگار کلاس خیاطی من طلسم شده :| امروز معلم جان تماس گرفت گفت چهارشنبه ساعت 2 باید برم :| منم به پاس این معطلی تصمیم گرفتم 4 شنبه از هیچ شیطنتی فروگذار نکنم :) مسخره شون که نیستم :|
٢. دندون پزشکی دیگه خر نیست خیلی هم خوب است :)) دارم میرم که ببینه سالم نگه داشتم شون یا باز خراب کاری بنمودم؟ ^__^
٣. فردا مهمان داریم چه مهمانی! قد بلند، خوش خنده، پرانرژی، باحال، کدبانو، روانشناس و از همه مهم تر لاغر خیلی لاغر سفارش لازانیای مخصوص داده :| آیا انصافه برین مهمونی بعد وقتی صاحبخانه رژیم گرفته سفارش لازانیا بدین؟ :)) 
۴. یه عکس گذاشتم به عنوان عکس پروفایل تلگرام جان! انقد پیام های جورواجور گرفتم که همه اش این بود معنیش : [مخاطبش کیه کلک؟] تغییرش دادم :| ملت چه فضول شدن :) 
۵. چون قراره از یکم بالاتر از قوزک پا تا نوک انگشتام استراحت کنن با وزنه ورزش میکنم به این شکل که دو تا 5 کیلویی به پاها بسته دو تا دو کیلویی به دستا :دی دراز کشیده ورزش های ساده ی شکمی انجام میدم :) و یا راه میرم و دستامو در جهت های مختلف تکون میدم :دی طبق آموزش مربی البته! بعد یکی برگشته میگه شبیه مردا نکنی خودت رو :)) ولی خبر نداره مجبورم مجبور چون میخوام برم تغییر جنسیت بدم اصلا :)) دخترای متقاضی ازدواج باهام هی زیادتر میشن :دی باید فداکاری کنم دیگه :)) 
  • ماهی کوچولو

پنجمین عکس سه در چهار

١. یه جوکی هست میگه یه ایرانی ای پسرش رو میبره انگلستان تو مدرسه ثبت نام میکنه که مثلا بچه اش انگلیسی یاد بگیره وقتی میره دیدن پسرش می بینه همه داد میزن فلانی فلانی بیا بابات اومده! 
آی ام خواهر فلانی مذکور! بازی township که معرف حضور خیلی هاتون هست ^__^ یه چند وقتی هست عضو یه گروه بین المللی شدم قانونش این بود همه انگلیسی سخن برانیم بعد من دیدم انگلیسی سخن راندن برای من کمی تا قسمتی سخته چون املای زبان بلاد کفرم افتضاح تر از افتضاحه :| شروع کردم زبان شیرین پارسی رو بهشون آموزش دادن 
یه دختر صربستانی هست که ماشالله بزنم به تخته خیلی پیشرفتش خوبه :دی خصوصا که قبول کرد تلگرام نصب کرد اومد تلگرام :دی و من با ویس تلفظا رو هم دارم یادش میدم دقیقا و خیلی خوب تکرار میکنه :دی
منتهی یه چند مورد چشم بادومی داریم :)) انگار برده باشی شون زیر هشت :)) ولی خب اینا هم یاد گرفتن بنویسن سلام خدانگهدار حالت چطوره؟ خوبی؟ خوبم :)) تازه با رسم الخط فارسی و نه به صورت فینگلیش :دی
طرز آموزش این جوریه که میگم فلان عبارت در فارسی به این شکل تلفظ میشه که تلفظ رو فینگیلیش مینویسم بعد به این شکل نوشته میشه و به فارسی مینویسم :)) 
خلاصه تصمیم گرفتم این کار رو تا جایی ادامه بدم که بیام بگم 29 نفر دیگه ی گروه ^_^ همه عین بلبل فارسی رو چهچهه میزنن :))
٢. تظاهر به درد نداشتن و لنگ نزدن کار سختی نیست به شرطی که حداقل یه پای سالم داشته باشی :)) از دیروز موندم چطوری راه برم چون به هیچ کدوم از پاهام نباید فشار بیاد :| یه حسی بهم میگه رو دستام راه برم :دی البته فعلا که صندلی اتاق مطالعه ام رو برداشتم با اون طی طریق میکنم که رو ویلچرم نباشم :)) 
٣. گفتن چون تو آموزشگاه جانبازان دوره دوم رانندگی رو گذروندی و تو گواهینامه‌ ات قید شده یکساله با ماشین اتوماتیک بهت پلاک معلولین میدن :)) زدن معلولم کردن رفت :)) البته من از داشتن پلاکش راضیم [آیکون فکرای خبیث]
  • ماهی کوچولو

چهارمین عکس سه در چهار

١. امسال نمیشه بیای سرگین غلتان! ماموریت خورده بهش :| تو چت گفتم باشه اشکالی نداره ولی در اصل گفتم به درک که انقد ناز میکنی :| هی میخوام رابطه رو صمیمی و طبیعی کنم هی اثبات میکنه بهتره دوست معمولی باشیم :|
٢. خاله ریزه تا شنید عصبانی شروع کرد هوار زدن که این چی فکر کرده پیش خودش و من داشتم عصبانی میشدم از دستش :| چون حق نداره خیلی حرفا رو بزنه یهو عذرخواهی کرد و جواب شنید مهم نیست من کلا حرفاتو حساب نمیکنم :| خاله ریزه پوکر فیس شده در افق محو شد :)) دیدینش سلامم رو بهش برسونید
٣. یا ایها الذین ای که شماره موبایل منو دارین اگه زنگ زدین به همراه اولم خاموش بود یا یه آقای خوش صدایی جواب تون رو داد هول نشید خطم یه مدت دستم نیست شاید دست بابام باشه :دی شایدم کلا تو قوطی باشه
۴. هی بهم میگه بداخلاق خانوم و من بیشتر حرص میخورم که بداخلاق چیه خب درس نمیخونی دوستاتم که برن گم شن از دم :| یکسره مزاحمتن :/ خدایی این رو نداشتن باید میمردن بی عرضه ها :| ولی واقعا بداخلاقم پیام داده قرصمو بخورم میخواستم بکشمش که چرا سر درسش نیست :|
۵. تلویزیون دوباره شروع کرده پاستا رو میده من موندم این دختره چطوری میتونه به یه پسر عصبی و بداخلاق علاقمند شه؟ :| دو تا از اون دادها بابامم سر من بزنه خونش حلال میشه :| 
۶. بهش میگم اگه کور شم یقینا گوشام میشن چشمای من الانشم انقد تیزن که میشه جای چشمام باشن :| میگه خفه شو خدا نکنه :)) ابراز احساساتش یکم عمیق بود غرق شدم کمک کنین تو رو خدا :|
٧. میگم این روزها اعصاب ندارم نیاز دارم به دلقک بازی و حماقتت اگه جلوی سگ بی ادبت رو میگیری وسط نماز نیاد منو لیس بزنه یا نیاد رو سر و کولم افتخار بدم چند روزی میزبان من باشی خدمت کنی بهم :)) میگه بیا فقط مطمئنی منو نمیکشی بخاطر سروصداهام؟ وقتایی که شادی میزنیم وای به الان :| دیدم راست میگه منصرف شدم :|
٨. فردا نمیدونم چی بپوشم :| کاش لباسی داشتم که توش کولر تعبیه شده بود :| اصلا فکر اینکه تو این گرما مجبورم برم بیرون دوست دارم باهاش کات کنم :)) هر چند که 6 ساله عجیب ترین و بهترین دوست هم جنسمه (از نظر دختر بودن فقط :| جنس فکرمون اینجوریه که هر چی رو من سفید ببینم سیاه میبینه)
  • ماهی کوچولو

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan