بازم خدا رو شکر که الحمد الله و گرنه والا بخدا!

همچین حالی دارم ! بی معنی و عجیب ولی بازم شکر خدا که این روزا دائم داره بهم اثبات میشه خدا حواسش بهم هست هر شش دانگ حواسش !
امروز وقتی از مادرم جدا شدم حس کردم مردم خیلی بیشتر از دفعه ی قبلی که داشتیم برای آخرین بار هم دیگه رو میدیدیم اون موقع روز آخر نشد کل روز پیشش باشم تو بغلش باشم سر به سرم بذاره باز به جوش های رو بخیه هام پیله کنه هی بره و بیاد و بغلم کنه عمدی ساق پاش رو بکشه رو پام که قلقلکم بیاد ریسه برم نشده بود برام آهنگ بخونه و برقصه بیاد بریم تجریش بگردیم کباب بخوریم بخندیم به قیافه های عصبانی مردم ، به اینکه محض رضای خدا حتی یک نفر هم باور نمیکرد ما با هم باشیم ! شما فکر کن تاکسی هایی که ترمز کردن جلوی پای ما یک دور از مادرم می پرسیدن کجا میری یک دور از من ! در این حد بهم نمیایم !
البته چند سالی شده من خر شدم ناهماهنگ شدیم! همه چیز برمیگرده به تفاوت پوشش مون من چادری و مادرم مانتویی خیلی فشن مورد داشتیم نفهمیدن من دخترشم! جلوی من اومدن بهش شماره دادن یا ازش خواستگاری کردن ! دیگه نگم براتون چی شد فقط بدونین شوهرش راضیه ازم !
خلاصه کلی خوش گذروندیم کلی پر شدم از بودنش بعد یهو ساعت 6 انگاری که من سیندرلا باشم و مامانم شاهزاده و اگه نرم لو میره من کسی نیستم و همه چی جادو بوده باید جدا میشدیم فوووری! هول هولکی دقیقا حس بچه ای رو داشتم که یک آدم وحشی به زور از بغل مامانش جداش میکنه کاش ساعت برنارد داشتم...
جدا که شدیم سعی کردم سریع تر هم ازش دور شم که نبینه اشکامو که نفهمه دارم میمیرم که فکر کنه نبودش برام راحته تا کمتر عذاب بکشه وقتی نشستم تو ماشین دیگه نمیدونم چی شد فقط دیدم راننده بهم داره دستمال میده و خواهش میکنه آروم باشم و بگم چی شده کمکی ازش برمیاد یا نه... و بعد از اون پیام های رگباری من به رفیق جان خدا حفظش کنه همیشه هست و همیشه حالم رو خوب میکنه
زدیم کانال مسخرگی از اینکه چقدر بده نمیشه راحت گریه کنم رسیدیم به بیشعوری سازنده خونه ها که انقد دیوارها نازکن صدا راحت میره و نمیشه گریه کرد و به خیلی چیزها فکر نکردن سازنده ها و خندیدیم البته نمیشه بهتون بگم سازندگان محترم به چیا دقت نکردن ولی خب همه میدونن ! اما نمیگم فسفر بسوزونین یکم !
بازم شکر خدا که هست یکی بلد باشه منو هر چند که گاهی ترسناک میشه این شناخت زیادش!...
  • ماهی کوچولو
عنوانو خوندم خنده م گرفت... منم همینه وضعم هاها
:))
عزیزممم وضع بد و ناجوریه ان شاء الله که خوب شه اوضاع روزگارت
چقدر مبهم می نویسید!

خب چیزی نمیگم!!

حالتون هم خوب بشه!!
بهدخاطر دانشگاه؟؟!!
مبهم؟! شاید برای اینکه از قدیم منو نمیشناسید مبهم شده براتون همین رو الان خیلی ها بخونن میفهمن کامل هر جاش مبهمه بگید من خواستم زیاده گویی نکنم تکرار مکرارت نباشه
ممنونم
نه بابا دانشگاهم که همین بغل گوش مونه
انشالله دوباره مامان بیادو دوباره باهم برید کلی خوش بگذرونید ماهی کوچولومهربون
ببخشید منم دیربه دیر کامنت میزارم ولی همه پستاتو میخونم...
ممنونم مهربونم

خواهش میکنم این چه حرفیه :)
همچون انار، خون دل از خویش میخوریم
غم پروریم؛ حوصله ى شرح قصه نیست 
:( چقدر قشنگ بود
من تو فکر بلاهایی ام که سر شماره دهنده ها و خواستگارای مامانت آوردی :)) قرار جلسه خواستگاری نذاشته باشی صلوات :)))
خدا از این رفیق جان ها نصیب همه کنه ^_^

اوایل ناشی بودم همونجا جیغ میزدم و حتی میزدم شون :))
بعدترها شماره رو میدادم دست یکی :)) به اسم دختر باهاشون قرار میذاشت می‌برد آدم شون میکرد
قرار خواستگاری نذاشتم :)) فقط وقتی مامانم رد میکرد دلیل نمیگفت اونا پاپیچ میشدن میگفتم قبول کن دیگه تنوع خوبه تو همسر :)) میتونی از هر کدوم خسته شدی بری پیش اون یکی :)) 
إن شاءالله همه چی خوش تموم بشه از حالا به بعد (:
گفتی ساعت برنارد یاد بچگیام افتادم، چقد من اینو دوس داشتم ((:
نبینم دیگه بی من گریه کنی هاااااا
خواستی گریه کنی بگو با هم گریه کنیم....
ان شاء اللّه
من عاشقش بودم هنوز بعضی جاهاش جلو چشمم رژه میرن در این حد
مهربونم *__* فداتم کهههه :*:*:*:*
باشه باشه قول میدم گریه نکنم خواستم گریه کنم بگم بهت :*:*:*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan