هفدهمین عکس سه در چهار

1. به لطف همون دختر جان عشق یا بهتر بگم خانوم جان عشق و جیگری که همه فکر میکنید یک پارچه آقاست فهمیدم از کی انقد بد شدم. خدا حفظش کنه یک خانواده را از نگرانی در آورد. 
2. به رفیق جان میگم بد شدم از فلانی متنفرم نباید ازش متنفر باشم من حتی از بیساری متنفر نیستم با اینکه خیلی بد کرده خیلی زیادتر از این شخص فلانی برای همین از خودم بدم میاد از خودم بیشتر از فلانی متنفرم که اینجوری ازش نفرت دارم دعوام کرد که نخیرم خود فلانی باعث و بانی این موضوع بوده پس تو نباید خودت سرزنش کنی تو کاری جز سرزنش کردن و متهم کردن خودت بلدی؟ خلاصه که دهانم دوخت با قاطی کردنش. هم لذت بخش و آرامش بخش میتونه باشه این حرف ها هم ترسناک و این حرف ها بیشتر برای من بیشتر ترسناک جلوه میکنن. میترسم از روزی که عقلش بیاد سر جاش حرف هاش پس بگیره!...
3. دیروز ریاضی و فیزیک تموم شد اصلا وصف شدنی نیست حسم انقدر خوشحال شدم که انگار تو جهنم بودم بهم عفو خورده رفتم بهشت اونم دقیقا در کنار اولیا و انبیا در این حد شاد شدم حتی شاید بیشتر از این شاد و خندان شدم از اتمام این کلاس ها البته اساتیدش دوست داشتنین ولی درسش ابدا... 
امروز آخرین جلسه ی شیمی بود. دست و جیغ و هورااا!!! دیدین اینایی که روز آخر زندگی شون میرسه ناخودآگاه خوب میشن؟ انگار روز آخر زندگی عباسی بود ! نکبت انقد باحال شده بود انقد سرکلاسش خوش گذشت و خندیدیم که خدا میدونه یعنی جا داشت از جام بلند شم بهش بگم تو که میتونی انقد جذاب باشی مریضی تو طول ترم اینجوری نیستی؟ میمون ! ولی از حق نگذریم امروز انقد خوب بود انقد خوب بود و ترم بالایی هام که تعریف میکنن ازش میخوام ترم دیگه ام باهاش درس بگیرم!!!
درس گیاهی مون هم جلسه ی آخرش بود دلم برای اتفاقات کلاسش تنگ میشه حتما حیف شد انقد زود گذشت اصلا دوست نداشتم کلاسش تموم شه خیلی خوش میگذره سر کلاس های گیاهی یا بهتر بگم خیلی خوش میگذشت 
سه شنبه هم آخرین جلسه ی فارسی استاد جان خوش صداست حیف که تموم میشن این دو تا درس حالا باز با مهدیس جان کلاس دارم در آینده ی نه چندان دور ولی با گیتی جانم دیگه کلاسی ندارم...
کلاس جانوری هم شاید تموم شه که اگه تموم شه غصه نداره چون با این استاد تا روزی که لیسانس بگیرم هر ترم درس دارم یعنی میتونم بگیرم و میگیرم حتما خصوصا که طی تحقیقات به عمل اومده علاوه بر اینکه خوش اخلاق ترین استاد این درس و سایر دروسی که تدریس میکنه هستش تو دانشگاه ما بهترین و باسوادترین شون هم هست تازه هم اسم منم هست
4. از جلوی بیمارستان مصطفی خمینی رد شدیم گریه اش گرفت مونده بودم آخه چرا؟ گریه برای چی؟ که یادم افتاد ای درد ای مرض ای لعنت به هر چی از دست دادن مادر و پدر و هر عزیز دیگه ای خلاصه ی کلام اون بیمارستان کوفتی جایی بود که مادرش فوت شده بهش میگم میدونم این خوشی جای اون غم بزرگ نمیگیره اما منم اینجا دنیا اومدم هر وقت از جلوش رد شدی به این فکر کن که من توی این بیمارستان چشم به جهان گشودم اولش خانواده ام مذهبی و متدین می نمودندی حتی حاج آقا فلانی توی گوشم اذان گفته بعد من بزرگ شدم گفتن برو کلاس قرآن جیغ که نه من کلاس باله دوست دارم و قرتی گری من دین و ایمان خانواده ی محترم ربود ! و حتی الان که من دارم سعی میکنم برم سمت دین اونا متواری تر میشن 
5. میشه برای رفیق جان دعا کنین؟ 
  • ماهی کوچولو
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۱۹:۰۷ 😂😘زهــــــرا 😊😍
اوهوم
ممنونم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan