باز این چه شورش است که در خلق عالم است

هشتمین عکس سه در چهار

١. پیام داده میای اردوی جهادی؟ :| بهش میگم با پای تو گچ و پای دیگه ای که 12 ساعت یه بار باید پانسمانش رو عوض کنم فقط میتونم بیام با حضورم بهتون روحیه بدم :)) یا خیاطی کنم براتون :)) دوست داری بیام :دی برگشته میگه لازم نکرده :| به جاش پول بده برای اردو :| :)) رفیق نیستن که دزد سرگردنه ان :|
٢. همیشه دوست داشتم خیاطی بلد باشم :) ولی فکر نمیکردم 5 ساعت کلاس خیاطی رو دووم بیارم :)) البته ناگفته نماند روانی کردم همه رو :)) فکر کنین دارم با چرخ خیاطی کار میکنم بلند میشم قر میدم :)) یا موقع رسم الگو امکان نداره بتونم نشسته کار کنم باید سرپا وایستم هی هم دور میزنم میز رو جای اینکه کاغذ رو بچرخونم :)) خلاصه اینکه نمیتونم بیشتر از یک ساعت بدون تکون خوردن یه جا بشینم داره میشه معضل :))
٣. شده کسی بی دلیل دائماََ توی ذهن تون رژه بره؟ نمیدونم چراشو ولی یکی از بلاگرا تقریبا 24 ساعته تو مخ من داره رژه میره اسمش :)) یکی که عاشق عدد 4 :| و وقتی امروز دوستم گفت به نظرت به دامنم چند سانت اضافه کنم گفتم 4 سانت گفت کم نیست؟ :| گفتم نه دیگه همین 4 :| دلیلشم همون بلاگر مورد نظره :| فکر کنم هر کس وبش رو بخونه بدونه کی مد نظرمه :دی خودت بیا اعتراف کن چی شده که دائم تو فکر منی ! حتی سرکلاس خیاطی :))
۴. آدم خجالت میکشه بگه بعضیا آدمن :| بابای من دو تا خاله داره، خاله بزرگه اش بی اغراق میتونم بگم بی آزارترین و مهربون ترین آدم فامیل بوده و هست البته الان آلزایمر شدید داره و از اونجایی که خلقت خدا من محبوب دل کل پیرزن پیرمردای فامیلم :| :)) فقط من رو یادشه از کل فامیل ! :)) خاله ریزه میره تبریز می بینه اوه به چه روزی افتاده بخاطر عدم رسیدگی حرومزاده هایی که قرار بوده مراقبش باشن زخم بستر گرفته و از شدت کمبود آب و غذا شده مثل گرسنگان آفریقایی و الانم بخش مراقبت های ویژه است! با این حال خاله ریزه میگفت هی تو و مامان رو صدا میزد :| میگفت چرا اینا نمیان دیدن من :( و نمیدونه من دلشو ندارم خب...
۵. یه مدت بود رژیم بودم کم میخوردم همه چی میخوردم هر سه وعده رو هم میخوردم هی بهم گفتن اگه به جای این کار صبحانه سیر بخوری ناهار نخوری و شام زود بخوری بیشتر لاغر میشی گفتم امروز که باید کلاسم برم ناهار نخورم چشم تون روز بد نبینه با اینکه صبحانه یه نون بربری رو با مقدار زیادی خامه و سرشیر گاو میش و عسل خوردم :| از وقتی هم اومدم مثل جاروبرقی دارم میخورم فقط :)) سیرم نمیشم :)) خلاصه هر کس گفت ناهار نخورین بزنینش به نظر من :دی
  • ماهی کوچولو
خدا خیرت بده،یعنی من هر وقت میام وبت رو می خونم دلم شاد میشه:))
خدا رو شکر :) همیشه شاد باشی عزیزم :) :*
بلاگر مورد نظر شناسایی شد :))

+همین مونده با این پا بری اردوی جهادی :| :|
++سالمندایی که بچه هاشون بهشون نمیرسن خیلی طفلکی ان.خیلی طفلکی ان.خیلی :(
آورین
کثافث مریض هواییم کرد :'(
بچه نداره طفلی... 
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶ , ۲۳:۴۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من به رژیم هم که فکر میکنم گشنم میشه:/
برین دیدنش، چشم به راهه.
ای شکمو :)) 
سختمه :(
صبحانه به شدت چاق کنندست

پات چرا تو گچه دختر !!!
خصوصا صبحانه های من
بخاطر شیطنت
من می‌خواستم برم اردوی جهادی. مادر نذاشت.میگه سیستان خیلی دوره :/  خب دوره که دوره.. که چی اصلا؟ من می‌خوام برم‌‌
عزیزمممم بابای منم میگه بری سیستان قلم پاتو خرد میکنم :))))) 
فکر کن میگه اجازه داری تنها کل ایران رو بگردی جز سیستان :|||
حتی مجازم خیلی از بلاد خارجه رو تنها برم ولی سیستان نه :)))) 
میگه یا زیر گرد و خاک هاش دفن میشی یا تروریستا و قاچاقچی هاش میکشنت :)) یه وضعی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan